تبليغاتX
آدمک آخر دنیاست...

آدمک آخر دنیاست...

سلام...حال همه ی ما خوب است...اما تو باور نکن...

همیشه در عجب بودم

 که چرا در جاده عشق پا به پایم نمی آمدی ...

امروز " فهمیدم که " ریگی که در کفش تو بود تو را میازورد ... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چارلی چاپلین میگه :

آخر همه چیز خوب و قشنگه ...

وقتی خوب نشد ... هنوز آخرش نیست ... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 12:30  توسط آدمک  | 

دنبال واژه نباش !

کلمات فریبمان می دهند ...

وقتی که اولین حرف الفبا کلاه سرش برود ...

فاتحه کلمات را باید خواند ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 16:43  توسط آدمک  | 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 20:43  توسط آدمک  | 

سلام ...

مثل همیشه اول میرم سراغ خواجه ی شیرازی :

اگر روم ز پی اش فتنه ها بر انگیزد ..... ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد

دوستان گلم معذرت می خوام که دیر آپ کردم ... رفته بودم مسافرت ...

بعد از حافظ یه دونه رباعی خیلی به جا هست ...

انگار که زیر و رو شدم بعد از تو
در چاه خودم فرو شدم بعد از تو
از بس به دلم دروغ گفتم بانو!
چوپان دروغگو شدم بعد از تو

توی این پست به جز نامه ای از استاد کارو چیزی ندارم که بگم ...

 

آخرین نامه  ...
شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم
این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنتبار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است .
این نامه آخرین نامه یک فاحشه است
کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....
مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یکوجبی گور زندگی واژگون بخت خود برای تو می نویسم ..
فاصله من –فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یکوجب بیش نیست ..
این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام مستعارش زندگیست ..
مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت.......
خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو باشم...و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور شکست شهوت در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی وفراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ می سپردم ...
افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ...
مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا حد جنون خواهی گریست ...
گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....
دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و بد نامی می میرد .... ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد ...
مادر جان ! خواهش میکنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بیدرمان در پهنه این دل ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت بار تو بسپارم ....
میدانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛ تو بر حسب نامه های گذشته من ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می آورد ... چگونه بگویم مادر ؟!.... که ازبخت من بدخت ، در عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به طوررقت انگیزی بازارش کساد است
می دانی یعنی چه ؟ مادر همه هر چه تا کنون بتو نوشته ام دروغ محض بوده است .... دروغ محض .... اما اجتناب ناپذیر
خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ، بار دیگر بشکنم ... همه ی آن نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من که در حقیقت بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ، بسوزان .... و خاکستر سردشان را لابلای بستر پاره پاره من که مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ... بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد .... افتخار اینکه حد اقل آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ....
مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از بی پناه ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام
افسوس !... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که می خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ...
همانقدر باید بگویم که زندگی بسرنوشتی اینقدر دردناک ، دچارم کرد ، سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه کردند
آه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی !
در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ، بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ....
در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطرسیه روزی خودم اشک بریزم نداشتم ....
تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه صمیمانه خندیدم ... اما ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی ....
آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم ...
از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را – نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد ...
شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....
احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او ....
آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟!
آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !
مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!
رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم ماما ! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد
آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره مادرم ....
باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان ازمن پرسید : چرا ؟؟؟
دختر م را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت محض به خاک سپردند .
چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتراز ماندنش است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی میتوانست نصیب دختر یک فا حشه بدبخت کند ؟!
پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان بچه کمر هستی مرا شکسته بود .
مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری ماهانه برایت بفرستم .
به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر بخواب روم ....
چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم ...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز گفتار شدم ...
دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !
خدا حافظ مادر
شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد ، و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو .

این هم یکی از شعرهای استاد کارو:

خداوندا...!؟
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شدی از قصه ی خلقت
از اینجا و آنجا بودنت
خداوندا...!؟
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر به تن داری
برای لقمه ی نانی
غرورت را به زیر پای نامردان فرو ریزی
زمین و زمان را کفر می گویی... نمی گویی؟
خداوندا...!؟
اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده و خسته دل
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه آیی
زمین و زمان را کفر می گویی... نمی گویی؟
خداوندا...!؟
اگر در ظهر گرماگیر تابستان
تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری
لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر کاخ های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمین و زمان را کفر می گویی... نمی گویی؟
خداوندا...!؟
خالقا...!؟
بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود یک فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمی کردی
یکی را همچون من بدبخت
یکی را بی دلیل آقا نمی کردی
جهانی را چنین غوغا نمی کردی
دگر فریادها در سینه ی تنگم نمی گنجد
دگر آهم نمی گیرد
دگر این سازها شادم نمی سازد
دگر از فرط می نوشی هم مستی نمی بخشد
دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد
نه دست گرم نجوایی به گوشم پنجه می ساید
نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد
اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد
برای نامرادی های دل باشد
خدایا گنبد صیاد یعنی چه؟
فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه؟
اگر عدل است این ظلم ناهنجار یعنی چه؟
به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد
که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم
خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست!؟
شما ای مولیانی که می گویید خدا هست و برای او صفت های توانا هم روا دارید
بگویید تا بفهمم
چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید؟
چرا او این چنین کور و کر و لال است؟
و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی
و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها را
چرا در پرده می گویم
خدا هرگز نمی باشد
من امشب ناله ی نی را خدا دانم
من امشب ساغر می را خدا دانم
خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هیچ است
خدا پوچ است
خدا جسمی است بی معنی
خدا یک لفظ شیرین است
خدا رویایی رنگین است
شب است و ماه میرقصد
ستاره نقره می پاشد
و گنجسک از لبان شهوت آلود ی زنبق بوسه می گیرد
من اما سرد و خاموشم
من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم
اگر حق است زدم زیر خدایی
عجب بی پرده امشب سخن گفتم
خداوندا...!؟
اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟
چرا من رو سیه باشم؟
چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟
خداوندا...!؟
تو در قرآن جاویدت هزاران وعدها دادی
تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نامردان به ازمردان
ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند
خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را
خداوندا...!؟
خالقا...!؟
بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم کند
تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم می گیرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام می گیرد
نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد
قدم ها در بستر فحشا می لغزد
پس قولت؟
اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم
خداوندا...!؟
تو بوسیده ای هیچگاه
لب سرخ فام زنی مست را؟
ز وسواس لرزیده دندان تو؟
به پستان کالش زدی دست را؟
دریغا تو احساس اگر داشتی
دلت را چو من مفت می باختی
برای خود ای ایزد بی خدا
شبی در کنج می خانه گرفتم تیغ در دستم
که خالقم... ربم تو می دانی که من مستم
تو می دانی که می دانم
چه ها کردی
ستم کردی
جفا کردی
که در شط فرات با مریم زیبا زنا کردی
که عیسایت پدید آمد
تو فرعون را خدا کردی
نهادی تیغ دست ظالم و بر مظلوم جفا کردی
سپس رفتی آن بالا خود را خدا کردی
بیا پایین دگر جایی آن بالا نداری
دگر خدا نیستی پوچی

خدایا من امشب اگر کفری کردم
ببخشم مست بودم نفهمیدم چه ها کردم

 

و اما یه شعربسیار زیبا و دلنشین که خیلی خیلی دوستش دارم ... فقط بخونین و لذت ببرین ...

 

روزگار ما ....

 

حکم در دست شما نيست ولي سر هستيد

 داغ يک غزوه نداريد پيمبر هستيد

 

 با شما هستم اگر جنگ صليبي کرديد

 دست در خون دل اين همه بي بي کرديد

 

 لا اقل بُر بزنيد آس به ما هم برسد

 قطره اي جرعه ي عباس به ما هم برسد

 

 اين همه دست يکي نيست قبولم باشد

 آيه ي ديگري از شان نزولم باشد

 

سهم من چيست مگر ؟!! صندلي دار شما !!

 عکس ترحيم سفید من و  ديوار شما

 

 خانه بر دوش ِغزل هستم و  مي گردم من

 حاج زنبور عسل هستم و مي گردم من

 

*****

 

داده ام پيشتر از من خبرم را ببرند

دل افتاده به خون جگرم را ببرند

 

خواستم مضحکه شهر شود اين همه حرف

حرفهايي که قرار است سرم را ببرند

 

دگرم زخم نزن داس تو را مي دانم

قسم حضرت عباس تو را مي دانم

 

دل نده ، نامه نده ، شعر نخوان ليلا جان

دگر از چشم من افتاد جهان ليلا جان

 

 ***

 

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

 همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

 

 ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

 گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند

 

 آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

 عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند

 

 خب طبيعي ست که يک روز به پايان برسد

 عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

 

***

 

 صبح يک روز من از پيش خودم خواهم رفت

 بي خبر با دل درويش خودم خواهم رفت

 

 مي روم تا در ميخانه کمي مست کنم

 جرعه بالا بزنم آنچه نبايست کنم

 

 بي خيال همه کس باشم و دريا باشم

دائم الخمر ترين آدم دنيا با شم

 

 آنقدر مست که اندوه جهانم برود

 استکان روي لبم باشد و جانم برود

 

 ساقيا ! در بدنم نيست توان ، جام بده

 گور باباي غم هردو جهان، جام بده

 

 برود هرکه دلش خواست شکايت بکند

 شهر بايد به من الکلي عادت بکند

(جابر نوري سمسکندي)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:19  توسط آدمک  | 

سلام

تفال به حافظ شیرازی :

بود آیا که در میکده ها بگشایند ..... گره از کار فرو بسته ی ما بگشایند

 

قبل از هر چیزی از دوستای گلم که سعی کردن با آدمک هم درد بشن وآرومم کنن ممنونم و واقعا ممنونم ...

میتونم به جرات قسم بخورم که اون روز بدترین روز عمرم بود و بدترین کابوس زندگیم ... نمی دونم چرا ؟ ... واقعا نمی دونم چرا اینکارو با من کردن ؟ ... مگه من ازش چی می خواستم ؟ ... آخه اینجوری باید جواب بیتابی هامو از اون همه شب و روز که گذشت رو می گرفتم ؟ .... نمی دونم چی بگم .... فقط می تونم بگم که از سرنوشت خودم خجالت می کشم ...

بعد از اون اتفاق دیگه نتونستم تحمل کنم و جای خالی بانو رو که همیشه توی مغازه بود رو بدون بانو و اون همه نامردی رو ببینم و تصمیم گرفتم بیام به همین خراب شده ... چند روزی گذشت و اومدم و با دوستم (همون شریکم) صحبت کردم و گفتم که من نمی تونم شیراز بمونم و ...

هر کاری کرد که آرومم کنه و بازم برگردم مغازه .... نتونستم با خودم کنار بیام ... در نتیجه چند وقتی اومدم توی خونه نشستم و با هیچ کس حتی یه کلمه حرف نمی زدم و داغون شده بودم ... چند روز بعدش رفتم مغازه رو خالی کردم و قرارداد مغازه رو فسخ کردم و از همه چی بریدم و افتادم توی خونه و همین خراب شده ...

قربان صداقت و صفای خودمان

ماییم و دل پاک و خدای خودمان

در شهر شما نمی شود عاشق شد

باید برویم روستای خودمان

اون روزا خیلی داغون بودم ... همه ی فکر و ذکرم شده بود نامردی که در حقم شده بود ...

چند وقتی گذشت و بانو زنگ زد ... مست پاتیل بودم ... گوشی رو گرفتم دست و همه ی درد دلم رو با گریه و اشگ بهش ابراز کردم ... قطع کرد ...

توی اسفند ماه روز تولدش به خانم زارع زنگ زدم و گفتم که به بانو زنگ بزنه تولدش رو تبریک بگه ... اونم زنگ زده بود و تبریک گفته بود و بانو هم از حال و روز من پرسیده بود ...

دوباره مثل قبلا داشتم له می شدم که توی اردیبهشت به اسرار یکی از دوستام چند روزی رفتم خرم آباد ...

جاتون خالی خیلی حال داد ... سوم خرداد برگشتم و دوباره هوای بانو به سرم زد ... شش خرداد تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم ... آخه خیلی وقت بود که به هم زنگ نزده بودیم ...

به خانم زارع زنگ زدم و گفتم که بهش زنگ بزنه و بگه که می خوام باهاش صحبت کنم و بهش زنگ بزنم ... اونم به بانو زنگ زده بود و بانو مخالفت کرده بود ... خانم زارع گفت که گفته : نه ... دوباره اصرار کردم که زنگ بزنه و بهش اصرار کنه ... اونم زنگ زده بود و بعد از اصرار زیاد قبول کرده بود ...

 

یه دبیت گرفتم و به گوشیش زنگ زدم ... نمیدونم چرا وقتی باهاش حرف می زنم گریم می گیره .... به خدا نمی دونم چرا .... شاید یه نوع کمبود باشه ... شاید هم دلتنگی ... وشاید هم دغدغه ی توی دل مونده ی یه نامردی یا شاید خیانت ...

زنگ زم و کار تکراریم رو شروع کردم و غیر از اشک ریختن کاری بلد نبودم ... آخه این طور مواقع هر کاری حتی حرف زدن روی دل آدم سنگینی می کنه .... غیر از اشک ریختن که آدم رو سبک می کنه ...

بانو گوشی رو قطع کرد ... دوباره زنگ زدم جواب نداد ... چند بار زنگ زدم تا جواب داد .... می گفت : باید اعتماد به نفس داشته باشی که باهات حرف بزنم و قطع کرد ... با خودم گفتم : هم اعتماد به نفس داشتم هم اعتماد به تو ... همش رو زیر پا گذاشتی ساده ازم گذشتی ...

دوباره چند بار زنگ زدم تا جواب داد و سعی کردم که اشک نریزم و خلاصه حرف زدیم ...

ازش خواستم که ببینمش ... گفت نه ...

خیلی اصرار کردم ... گفتم : نمی گم الان ... یه هفته ... یک ماه ... حتی یک سال دیگه ... هر وقت که تو بگی ...

گفت نه ... از پشت تلفن داشتم به پاهاش می افتادم ... گفت : هر وقت اعتماد به نفس پیدا کردی ... گفتم اگه قول بدی ببینمت هر کاری گفتی می کنم ...

گفت : """ شش خرداد 89 """

 

وقتی می خواستیم قطع کنیم ... بانو بهم گفت :""""" فلانی (آدمک) : خودت بهتر می دونی که ما به هم نمی رسیم و به درد هم نمی خوریم ... """""

توی دلم غوغا شد ... چه جوری باید جواب این حرفش رو میدادم؟ ... اصلا چی باید می گفتم؟ .... چی می تونستم بگم؟ ... اون همه عشق و علاقه کجا رفته بود ؟ آخه بعد از اون همه بلا که به سرم آووردن من حتی کوچیکترین چیزی رو بهش نگفتم ... چون دوسش داشتم .... اما چه جوری جوابم رو داد ...بازم فکرش رو نمی کردم که این جوابم باشه ... البته شاید هم حق داشت ...

 

خداحافظی کردم و گفتم به امید دیدار تا یک ساله دیگه ... منتظر می مونم ...

 

من و تو ...

من و تو مي شــــــود آيا که مال هم باشيم؟
نه مـــــــال هم .. که فقط احتمال هم باشيم؟


بريز قهـــــــــــــوه ي خود را درون فنجانم
بيا به هــــــــــــر کلکي توي فال هم باشيم


به بال خود نتوانسته ايم پَــــــــــــــر بزنيم
از اين به بعــــــــــد بيا تا که بال هم باشيم


بدون دست تو تهـران براي من قطب است
بپيـــــــــــچ دور تنم دست ، شال هم باشيم



پـــر است ذهن من امسال از جدايي و رنج
بيا که خاطـــــــــــره ي پارسالِ هم باشيم !


نگو در عشق ِميان ِمن و تو سيب کم است
اگر که سيـــــــــب نشد پرتقال هم باشيم !!


***


اگر که قسمـــــــــــت ما به وصال ختم نشد
نرو ! بمــــــــان که اقلاْ وبال هم باشيم !!!

...

بیا برگردیم ...

راه دور است و پر از خار بيا برگرديم

سايه مان مانده به ديوار بيا برگرديم

 

هر زمانی که تو قصد سفر از من کردی

گريه ام را تو به ياد آر بيا برگرديم

اين کبوتر که تو اينسان پر و بالش بستی

دل من بود وفادار، بيا برگرديم

 

ترسم اينجا که بسوزد پر و بال عشقم

يا شود حاصل تکرار بيا برگرديم

 

يک غزل نذر نمودم که برايت گويم

گفتم آنرا شب ديدار بيا برگرديم

 

باز گفتی که برايم غزل از عشق بگو

يک غزل ميخرم اينبار بيا برگردیم

 

من که عشقم به دو چشم تو دخيلی بسته است

عشق من را مکن انکار بيا برگرديم

...

بعد برو ...

صبر کن عاطفه دلگیر شود بعد برو

یا کمی از تو دلم سیر شود بعد برو

 

صبر کن طفلک نوخواسته ی عاشقی ام

زندگانی کند و پیر شود بعد برو

 

تازه از راه رسیدی به سفر فکر نکن

باش تا وقت سفر دیر شود بعد برو

 

تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

 

تازه عاشق شده ام من به دلم رحمی کن

باش تا عشق زمین گیر شود بعد برو

...

اينجا به دل سپردن من گير داده اند ...

اينجا به دل سپردن من گير داده اند

مشتي اجل به بردن من گير داده اند

 

اينجا هميشه آب تکان مي خورد از آب

اما به اب خوردن من گير داده اند

 

مانند شمع در غم تو آب مي شوم

مردم به فرم مردن من گير داده اند

 

چشم انتظار دست تو اصلا نمي شوم

وقتي به شال گردن من گير داده اند

 

در شهر،حس و حال برادر کشي پُر است

گرگان به جامه تن من گير داده اند

 

دامن زدم به خون که بدست آورم تو را

اين دست ها به دامن من گير داده اند

 

گر پا دهد براي تو سر نيز مي دهم

اينجا به دلسپردن من گير داده اند

...

و اما رباعی :

باید که ستاره ها جنایت بکنند

ازهرچه جز ازعشق روایت بکنند

هیهات که عاشقان من معتقدند

باید که به معشوقه خیانت بکنند

...

هر چند به داغ دیدن عادت دارد

ایندفعه دلم قصد جنایت دارد

برگرد مواظب دلت باش عزیز

در شهر شما عشق خیانت دارد

...

به ساحت پاک دل خیانت کردی

دلتنگ شدی به عشق لعنت کردی

گفتم که بیا غمت به جانم پسرم!

افسوس به مادرت خیانت کردی

...

می خواستم آئینه ی باطن باشی

دستان مرا دوباره ضامن باشی

سخت است که باور بکنم چشمانت

آواره ی من باشد وخائن باشی

...

بگذار به عشق ما حسادت بکنند

باید به من وچشم تو عادت بکنند

خط زد همه را نوشت:من معتقدم

باید که به معشوقه خیانت بکنند

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 0:17  توسط آدمک  |